تای‌چی,  چی‌کونگ,  مدیتیشن و تنفس,  یوگا,  مهارت‌های عملکردی,  طراحی شیوه زندگی,  سلامت و بازیابی

شنیدن، همراهی، چسبیدن، جدا نشدن | چهار اصل توی‌شو، در چی‌کونگ و در زندگی

نویسنده

آریان‌مهر

زمان مطالعه

4 دقیقه

تاریخ انتشار

اشتراک‌گذاری:

دو نفر دست‌هایشان را به هم می‌رسانند و چیزی از مرز تماس می‌گذرد: نیرویی که هنوز نام ندارد. آنچه تمرین می‌پروراند پیروزی بر دیگری نیست، بلکه بدنی است که می‌تواند نیرو را احساس کند، با آن برود، پیوسته بماند و از هم نپاشد. زندگی هم بی‌وقفه از همین مرز می‌گذرد. این چهار اصل، شیوه‌ی ملاقات با آنچه می‌رسد است.


بخش اول: بُعد چی‌کونگ

۱. شنیدن (听 تینگ)

در چی‌کونگ. شنیدن کار پوست، مفاصل و میدان تمام بدن است، نه چشم. پیش از آنکه نیرو کاملا شکل بگیرد، جهت، اندازه و نیتش را در سطح تماس می‌شود خواند. این کار بر آرامش (سونگ) استوار است. بدنی که پر از قصد خودش باشد چیزی نمی‌شنود، چون سفتی خود نوعی پارازیت است. چی را فقط در جایی می‌شود حس کرد که بدن آن‌قدر آرام باشد که چی از آن بگذرد. شنیدن پیش از هر عملی می‌آید و ریشه‌ی سه اصل دیگر است.

۲. همراهی (随 سوی)

در چی‌کونگ. نیرو که شنیده شد، با آن می‌روی؛ نه جلوتر و نه عقب‌تر. اگر عقب بمانی مقاومت کرده‌ای و اگر جلو بیفتی گریخته‌ای. همراهی یعنی هم‌زمانی. نیروی طرف مقابل مسیرش را بی‌مانع تا انتها می‌رود و در همین رفتن، جایی را که تعادل خودش می‌گسلد نشان می‌دهد. این همان اصل ووِی در بدن است: عمل در هماهنگی با آنچه هست، نه در برابر آن.

۳. چسبیدن (粘 ژان)

در چی‌کونگ. چسبیدن، تماسی زنده است؛ نه چنگ می‌زند و نه قفل می‌کند. مثل پروانه‌ای که روی برگ نشسته: سبک، اما پیوسته. مرکز خودت آرام می‌ماند و همزمان مرکز دیگری را حس می‌کنی. تماسی که سفت شود به مقاومت (دینگ) بدل می‌شود؛ پس کیفیت چسبیدن، نرمیِ هشیار است. چی فقط از آنچه نرم و پیوسته است می‌گذرد.

۴. جدا نشدن (连 لیِن، 不丢 بو دیو)

در چی‌کونگ. چسبیدن کیفیتِ تماس است و جدا نشدن، تداومِ آن. حریف پیش بیاید، پس برود یا بچرخد، رشته‌ی تماس نمی‌گسلد. جدا شدن یعنی از دست دادن شنیدن، و بی‌شنیدن سه اصل دیگر فرو می‌ریزند. این اصل حلقه را می‌بندد: از دل تماسِ ناگسسته، شنیدن دوباره آغاز می‌شود. کلاسیک‌ها دو خطا را نام می‌برند، دیو (رها کردن) و دینگ (ستیز)، و کل تمرین راه رفتن بر باریکه‌ی میان آن دو است.


بخش دوم: بُعد زندگی انسانی

۱. شنیدن

در زندگی. بیشتر آنچه شنیدن می‌نامیم، تطبیق است: آنچه می‌رسد با آنچه از پیش در ما آماده بوده سنجیده می‌شود. حرف دیگری از صافی ترس‌ها و امیدهای ما می‌گذرد و به شکل خودمان بازمی‌گردد. کِنا اوپانیشاد از «گوشِ گوش» سخن می‌گوید، آنچه در پس شنیدن می‌شنود. شنیدن راستین لحظه‌ای است که خودِ آماده‌کننده فرومی‌نشیند. لائوتسه می‌گوید کاربرد کوزه در تهی‌بودن آن است؛ شنیدن، تهی‌شدنِ کوزه است. بخش بزرگی از رنج آدمی، رنجِ شنیده‌نشدن است: از دیگران، از موقعیت، از خودمان.

۲. همراهی

در زندگی. ژوانگ‌زی ذهن انسان کامل را به آینه مانند می‌کند: نه پیشواز می‌رود، نه نگه می‌دارد؛ می‌نمایاند و پاسخ می‌دهد و چیزی در خود انبار نمی‌کند. گیتا می‌گوید «یوگ، مهارتِ در عمل است». این مهارت نه ستیز با جریان است و نه ذوب‌شدن در آن؛ لحظه‌ای است که جریان از ما می‌گذرد و عمل از ما برمی‌خیزد، بی‌آنکه عاملی بر آن چنگ بیندازد. همراهی تسلیم نیست؛ هدایت از درونِ همراهی است. آب بر سنگ می‌رود و سنگ را می‌سابد و هیچ‌گاه نجنگیده است.

۳. چسبیدن

در زندگی. پیوند زنده با آدمی، کاری یا لحظه‌ای، تملک نمی‌کند. تفاوت پیوند و تملک همین‌جاست: در پیوند، مرکز هر دو سو سر جای خود می‌ماند. گیتا می‌گوید حق تو بر عمل است، نه بر ثمره‌ی آن. می‌شود تمام‌قلب در رابطه‌ای بود و آن را از آنِ خود نکرد. چنگ زدن چیزی را که زنده است سفت می‌کند و سفت‌شدن آغاز مرگ است. نرمیِ پیوند، مرزِ زندگی است.

۴. جدا نشدن

در زندگی. اگر چسبیدن شیوه‌ی لمس کردن است، جدا نشدن این است که بمانیم. وقتی نیرو سنگین می‌شود، دو گریز در برابر ماست: بریدن، یعنی قهر، انزوا و بی‌تفاوتی، و سفت‌شدن، یعنی لجاج، دفاع و خشونت. هر دو از یک ترس می‌آیند: ترس از اینکه تماس ما را بشکند. جدا نشدن یعنی در میان طوفان رشته‌ی تماس نگسلد. گیتا می‌گوید تماس حواس با موضوعاتشان می‌آیند و می‌روند، سرد و گرم، شادی و رنج، و آنچه ثابت است تحملِ آنها نیست، شاهد بودنِ آنهاست. آنکه جدا نمی‌شود، نه از سختی که از آرامشِ مرکز می‌ماند.


یک حلقه

این چهار، پله‌هایی پشت‌سرهم نیستند. شنیدن همراهی را ممکن می‌کند، همراهی چسبیدن را، چسبیدن جدا نشدن را، و جدا نشدن شنیدنی تازه می‌گشاید. شاید در نهایت این چهار یک چیز باشند که از چهار سو دیده می‌شود: حضوری که با آنچه پیش می‌آید در جنگ نیست.

توی‌شو در ظاهر مسئله‌ی دو بدن است. در عمق، مسئله‌ی رابطه‌ی «من» است با «آنچه من نیست»، و این رابطه مرز تمام زندگی ماست. ودانتا می‌گوید خطی که میان این دو می‌کشیم، نازک‌تر از آن است که می‌پنداریم. در تماس راستین معلوم می‌شود نیرویی که می‌آمد و پاسخی که می‌رفت، یک رودخانه بودند. لائوتسه این را «نرمیِ توانا» می‌نامد: قدرتی که دیگر به اثبات خود نیاز ندارد.